سيد محمد باقر برقعى
3467
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
هجر و وصل دو چشم يار ، بيرون شد ز خواب ، آهسته آهسته * چو نرگس كان براندازد نقاب ، آهسته آهسته چو خورشيد بهارى رخ ز ما آن ماه مىپوشد * برآيد ابر و پوشد آفتاب ، آهسته آهسته سرانگشت بلورينت چو مىبينم همىگويم * ز خون دل كنى آخر خضاب ، آهسته آهسته بسى با آن جفاكارى ، نياوردم وفادارى * كه دل زان لعل لب شد كامياب ، آهسته آهسته سؤال از وصل او دارم جواب از هجر مىگويد * گرفتم دامنش عكس جواب ، آهسته آهسته چمان چون سرو ناز اندر كنار جويباران شد * كه بستم در كنار از ديده آب ، آهسته آهسته نشاندم در بر خويشش مؤانس گشت با « مونس » * نمودم تا كه من او را مجاب ، آهسته آهسته قابل فيض هركه را قبلهء دل شاهد عيّارى هست * تو مپندار كه با هيچكسش كارى هست دار فانى بر آن رند شود دار بقا * كه بجز دوست نديدهست كه ديّارى هست عين اشيا بر صاحبنظران جلوهء اوست * پس جز از وى نتوان گفت كه دلدارى هست عالمى در طلبش دربهدر كوى به كوى * وان دلارام به هر كوچه و بازارى هست هركه در عشق چو منصور انا الحق گويد * شك نباشد كه سزاوار سر دارى هست ترك پندار بگو تا كه شوى قابل فيض * ره ديدار ببستهست چو پندارى هست لشكر حادثه گو سربهسر آفاق بگير * چه غم آن را كه به سر سايهء سردارى هست « مونس » دلشده تنها نه در اين ورطه نماند * كه گرفتار در اين مهلكه بسيارى هست